- Sunday 14 February 21
- 21:54
های =)
امروز 200 روزگی وبمه.. اگ یکی یادم نمینداخت قرار بود همینطوری بگذره بره :"
در هر صورت..میخوام بگم ک.. ازتون ممنونم ک بعضی وقتا با بودنتون باعث شادیم بودین.. :")♡
* و بنده بسیار خرسندم ک 200 روزگی با ولنتاین تو یه روزهههه یتیحیتیسن *
خب..
چون خبر نداشتم 200 روزگیه کار خاصی نکردم..فقد بخاطر ولنتاین میتونم یه هدیه ای بهتون بدم =)))
من قرار بود این داستانی ک بهتون میگم رو یه فیک کنم..ولی بهتره ک اینجا گفته بشه تا خاطرات عمیق تری تو ذهنتون ب جا بزاره..
~●~●~●~●~●~●~●~●~●~●~●~
" I'll found you "
برای بار آخر نگاهش رو به نامه ی داخل دستش داد و اجازه داد.. لبخندی به زیبایی شکوفه های گیلاس رو لبش جوونه بزنه..
" امشب کنار دریاچه منتظرتم "
چقدر لازم بود تا این متنو بخونه و هیجانش رو تو سر تاسر وجودش حس کنه..
سرش رو روی شکوفه های خوشبو گذاشت و اجازه داد تا باد موهای بلندش رو به رقص بگیره.. دقیق مثل قلبش که توسط " اون " به رقص در اومده بود..
با هیجان از جاش بلند شد و بدون نگاه سرزنش بار کارکنای قصر به سمت اتاقش دویید.. کیمینوی سفید نازکش از رو سر شونه های بلوریش به پایین سر میخوردن و پاهای خوش تراشش با وزش باد و حرکت کیمینو به نمایش همگان در میومد..
مهم نبود که کارکنا از داشتن شاهزاده ای مثل اون متاسف بودن.. برای اون فقط نظر صاحب قلبش مهم بود.. کوچکترین شاهزاده کیم هیوشی.. و تنها شاهزاده باقی مونده.. تمام برادراش تو جنگ های پی در پی با کشور های همسایه مرده بودن و الان همچی گردن اون بود.. یه جانشین برای امپراطور رو به مرگ..
وارد اتاقش شد و با قدم های اروم خودش رو به اینه کنار تخت رسوند.. نگاهش رو به دوتا نقطه ی قرمز روی گردنش دوخت و اروم دستش رو روی اونا کشید..
لبخندی به روشنایی چشماش رو لبش پدیدار شد..
نگاهش رو تماما روی خودش گردوند و فکر کرد که..با اون دوتا نقطه قرمز که حاصل عشق بازی لحظه ایه هفته پیش بود زیبا تر شده..
آره.. اون با وجود صاحب قلبش زیباتر بود و میدرخشید..
صدای در اونو به خودش اورد.. سریع یقه ی کیمینو رو درست کرد و با صدای ارومی فرد پشت در رو به داخل دعوت کرد..
در چوبی به ارومی باز شد و محافظ شخصیش وارد اتاق شد.. اخماشو از نگاه کثیف مرد رو به روش درهم کشید و با جدیت گفت : " میشنوم جناب هان "
هان سوبان.. قدمی دیگ برداشت و با نگاه و لبخند کثیفی اروم زمزمه کرد : " فقط خواستم از سلامتی شاهزاده مطمعن بشم "
هیوشی سرش رو اروم برگردوند و گفت :" من حالم خوبه.. بهتون گفتم امشب همه مرخصین "
و شاید.. اگه شاهزاده جوون کمی نگاهش رو بر میگردوند..متوجه لبخند شیطانی که تو چند قدمیش مونده بود میشد.. شیطانی که حاضر بود اونو وارد دنیای تاریکی کنه..
~~~~~~~~~ 💜
نمیدونست چیکار داره میکنه.. هیچ نظری نداشت که چطور باید قلب بی قرارش رو اروم کنه..
کوبش قلبش اونقدر بلند و ترسناک بود که میترسید کل قصری که تو بی خبری شب خوابیده بودن ..بیدار بشن..
اسبش با تمام سرعت میتاخت.. همه اینا فقط برای دیدن شاهزادش بود.. همه چی.. چه خوب..چه بد.. فقط برای اون بود :)
به دریاچه ی مخفی ای که دو نفرشون کشف کرده بودن.. و در حقیقت اولین بار اشنا شده بودن رسید..
مثل همیشه ساکت .. مثل همیشه بوی ارامش میداد..
نمیتونست جلوی بسته شدن چشماشو بگیره.. چشماشو لحظه ای به تاریکی دعوت کرد و ریه هاشو با بوی آرامش اونجا پر کرد..
پلکاشو از هم فاصله داد و نگاهش به فانوس روشن روی درخت ثابت موند..
چشماش از برق اشک درخشید و قلب بی قرارش اروم گرفت..
اون اینجا بود.. واقعا اومده بود..
قدم دیگه ای به جلو برداشت و با دیدن اون الهه ی زیبایی که خرمن موهای سفیدش با باد هم رقص شده بود.. نفس حبس شدش ازاد شد..
چطور فراموش کرده بود که چه الهه ای رو میپرسته؟..
تک تک و بند بند وجودش درحال فریاد بود..
قلبش دیوانه وار خودش به قفسه سینش میکوبید تا پیش صاحب اصلیش پرواز کنه.. و .. این حس..
چقد زیبا بود.. دقیقا عین اون..
نفهمید چطور.. کی.. و با چه نیرویی پاهاش اونو روبه روی کسی که عاشقش بود کشیده بودن.. هیچ کدوم مهم نبود.. دستشو بالا اورد و وجب به وجب صورت اون الهه رو متر کرد.. بدون خسته شدن.. بدون دلزده شدن.. دقیقا مثل هنرمندی که به بهترین اثرش نگاه میکنه..
اشک هاش مثل مروارید از چشماش پایین ریختن و فقط تونست اسمی رو زمزمه کنه.. مایه حیات زندگیش بود.. : "س..سوبارو.. "
سوبارو بغضی که داخل گلوش جا خوش کرده بود رو پایین داد و اون فرشته ی پاکی رو به اغوش کشید..
شاید جاذبه بود..شایدم از بین رفتن حس دلتنگی.. ولی هرچی که بود.. اجازه نداد دو پسر جوون بیشتر از این سرپا بمونن و پاهاشون..چمن های لطیف زیر پاشون رو لمس کرد.. چمن هایی که به خاطر عشق پاک و بی ریاشون به پاهای اونا بوسه میزدن..
چقدر گذشت.. معلوم نبود.. ولی هیوشی وقتی به خودش اومد که غرق چشمای پسر مقابل شده بود.. موهای سفید رنگش رو به بازی گرفت و نگاه دلتنگش رو به تک تک جاهای سوبارو رسوند..
پسر بزرگتر.. با احساس هیجان ناشی از دیدن هیوشی.. دستای پسر کوچیکتر رو گرفت و به زمین کوبید.. و خودش رو بالای سرش کشوند..
ده بار..صد بار.. هزار بار..
نگاه کرد و نگاه کرد.. به تک تک نقاط بدن فرشته ای که برای اون بود.. خم شد و بوسه ای روی گردن پسر کوچیکتر گذاشت و تو همون حالت زمزمه کرد : " چطور میتونی هر دفعه بیشتر بدرخشی؟ ".. سرش رو بالا اورد و داخل موهای خوشبوی هیوشی فرو برد و با تمام احساسش زمزمه کرد : " دیگه چقدر میتونی دیوونم کنی؟ "..
هیوشی خنده ی ارومی کرد و گفت : " همون قدر که تو هر دفعه بیشتر عاشقم میکنی "..
با صدای خنده ی ترسناکی.. هر دو نفر از جاشون بلند شدن و سوبارو خودش رو جلوی پسر کوچیکتر کشید..
صدای خنده..اصلا خوشایند نبود.. انگار که جلاد سرنوشت بالاخره پیداشون کرده بود..
با کنار رفتن بوته های گل یاس.. نگاه تاریک مردی که تمام مدت اونارو زیر نظر داشت پدیدار شد.. هیوشی با ترس چنگی به لباس سوبارو انداخت و گفت : " فرار کن.. اون خطرناکه..فرار کن.. "
پسر بزرگتر با اخم نگاهش رو به مرد تاریک رو به روش انداخت و گفت : " نگران نباش.. "
مردی با لبخند جلو اومد و نگاهش رو مستقیم به چشمای ترسیده شاهزاده دوخت و گفت : " اوه شاهزاده عزیز.. فکر کنم پدرتون خیلی ناراحت بشه وقتی بفهمه که شما با.. " نگاهش رو به سوبارو دوخت " شاهزاده کشور رقیب که تمام برادرانتون رو کشتن عاشقی میکنین..درست نمیگم؟ "..
هیوشی به خودش لرزید و اشکاش از چشماش پایین ریخت.. نمیتونست درک کنه.. همه چی نمیتونست اینطور تموم بشه.. اون.. بدون سوبارو.. حتی تصورش وحشتناک بود..
سوبارو قدمی به جلو گذاشت و گفت " شاهزاده دیگه به قصر برنمیگردن.. با من میان.. اینو به پادشاهتون بگین.. و سعی نکنین جلوی مارو بگیرین "
با لبخند دست هیوشی رو گرفت و گفت " بیا از اینجا بریم "
ولی نگاه پسر کوچیکتر.. به برق وسیله ای بود که از دستای هان سوبان رها شد و با بی رحمی وارد بدن کسی شد که باهم قسم با هم دیگه بودن خورده بودن..
با فرو رفتن تیر به داخل بدن سوبارو.. خون با شدت از دهنش بیرون ریخت.. سوبارو با چشمای غمناک نگاهش رو به چشمای ترسیده هیوشی دوخت.. میدونست که امکان زنده موندن نداره.. و بودن جسدش فقط اوضاع رو برای هیوشی سخت تر میکرد... پس..
لبای خشک شدش رو رو لبای نرم معشوقش گذاشت و با لبخند و درحالی که اشکاش از چشماش پایین میریخت زمزمه کرد : " پیدات میکنم.. فرشته ی من.. "
چند قدم عقب رفت و خودش رو به دست آب های سرد دریاچه سپرد..دریاچه ای که امضای قسمش رو روش نوشت..تا عشقش رو پیدا کنه..
و درست قبل از اینکه..چشماش برای همیشه بسته بشه..صدای زجهه ی دردناک هیوشی که اسمشو فریاد میزد به گوشش رسید.. " سوباروووووووووو.. "
* 14 فوریه سال 2021 *
آروم لای چشماش رو باز کرد و دستشو به صورت خیس از اشکش کشید.. دوباره همون خواب.. دوباره همون حس.. اون پسر مو سفید..
نفسش رو به بیرون فرستاد و چشماش با دیدن برفی که بیرون رو کلا سفید کرده بود درخشید.. پس زود حاضر شد تا هرچه زودتر از هوا و برف بیرون لذت ببره..
لازم نبود با ماشین جایی بره.. خونش دقیقا مرکز شهر بود.. و با چند تا قدم میتونست خودشو به کافه ی مورد علاقش برسونه..
موهای بلندش رو با یه کش محکم بست و از خونه خارج شد.. سوز و سرمای زمستون رو به جون خرید و قدم های ارومش رو روی برف های سفید گذاشت..
سفید..
دقیقا مثل موهای اون..
سرش رو به طرفین تکون داد تا از فکر خواب ناراحت کنندش ازاد بشه.. به جمعیت و ازدحام مردم نگاه کرد که چطور برای روز ولنتاین درحال جنب و جوش بودن..
لبخند تلخی زد و تو سینش درد عجیبی رو حس کرد..
دستش رو اروم ب قلبش گرفت و فشار داد..ولی این درد.. هر لحظه بیشتر میشد.. به دیوار پشت سرش تکیه داد و سعی کرد چند تا نفس عمیق بکشه.. که با دیدن صحنه مقابل.. نفس کشیدن رو فراموش کرد :)
امکان داشت که هنوز خواب باشه؟.. امکان داشت که توهم بزنه؟.. اون..
درست لحظه ای که درد قفسه ی سینش به اوج خودش رسید به یاد اورد.. همه چیز رو.. حتی اون الهه ی پرستیدنی رو..
تصویر مقابلش رفته رفته تار تر شد و اشک داغ چشماش گونه هاش رو خیس کرد.. زیر لب اروم زمزمه کرد " سوبارو.. "
نگاهش رو به دختر بچه ی کنارش دوخت و خنده ی ارومی کرد..اون دختر.. به طرز عجیبی شبیه خودش بود.. یعنی امکان داشت که سوبارو هم..
" هی هی.. سوبارو.. برام اون ابنباتم میخری؟ "..
افکارش با صدای دختر بچه قطع شد و نگاه مشتاقش سمت کسی برگشت که سوبارو خطاب شده بود..
پسر مو سفید خنده ی قشنگی کرد و گفت " البته ک میخرم.. نظرت چیه برای دوستات که تو یتیم خونه هستنم بگیریم؟.. بنظرت خوشحال میشن؟ "..
دخترک دستاشو تند تند ب هم کوبید و با خوشحالی قهقهه ی بلندی سر داد که شیرینی خندش..دل لرزون هیوشی رو به گرمای عجیبی رسوند..
دختر بچه چشماشو درشت کرد و گفت " سوبارو.. چرا بین بقیه منو انتخاب کردی؟ "
سوبارو رو زمین زانو زد و با لبخند به چشمای درشت دختر بچه زل زد و گفت " چون خیلی شبیه کسی هستی که عاشقشم.. "
هیوشی با شنیدن حرف سوبارو که تو چند قدمیش با اون دختر بچه حرف میزد.. با دستاش صورتش رو پوشوند و از ته دل گریه کرد..
بعد از چند لحظه.. گرمی دستای یه نفر.. دستای سردش رو به اتیش کشید.. و صدایی لالایی مانند که در گوشش نجوا شد.. و اونو داخل رویای شیرین ابدیش فرو برد.. " بهت گفتم که پیدات میکنم :))) "
♡ Happg Valentine ♡
- ۱۱۳